هجران عشق
برچسبها: غزل عاشقانه
هم شعر هم ترانه


میخوانم از دلم ، با هر صدای باد
صد شعر و صد غزل ، در لحظه های شاد
لبهای کوچکم ، می خواند از بهار
از عشق و عاطفه ، از بوسه های یار
قلبم شکسته است ، اشکم به گِل نشست
آهی کشیدمُ، غمها به دل نشست
آرام میگریم، اشکم ندیده ای
چون غصه ی مرا،کوچک شمرده ای
زندانیم دریغ،محبوس این قفس
بغضی نشسته است، بر روی هر نفس
در خلوت خیال ، مرگم رسیده است
چون سینه ی مرا ،غمها دریده است
بر عشق من نخند ، من دلشکسته ام
آمد زمان کوچ ، چون مرغ خسته ام 



کاش می شد چهره هارا شاد کرد
مهربانی را فقطاجبار کرد
جای سکه، بوسه مهر ِ یار کرد
یا خیانت را به دنیا خوار کرد

من سکوتم را به عشقم ریختم
حس عشقت را به غم آمیختم
گفتگو در حرفهایم مرده بود
هستی ام را باد با خود برده بود
واژه هایم حس تلخ مرگ داشت
هر کسی دیدم هزاران رنگ داشت
درد خود را با چاه نجوا می کنم

شاعر:الهام نامداری

منم من ،همدم باران
جدا از صحبت یاران
گهی سرگشته از خویشم
گهی طوفان بی پایان
لباس غم به تن کردم
سیه پوش عزاداران
دگر مهرت نمی خواهم
شدم از عشق تو ترسان
ببین در چاه، تنهایم
منم آن یوسف کنعان
ببین اشکم ببین آهم
ببین این دردبی درمان
به دل دارم هزاران غم

شاعر:الهام نامداری
همه عشق و همه راز و همه یار
همه درد و همه زجر و همه زار
همه فکر خیانت و دو رنگی
همه راه و همه آه و همه هار
تو رفتی و دلم خسته ز عالم
شدی غایب از این دیده ی خونبار
تو رفتی نکردی زدلم یاد
همه ناز و همه ساز و همه نار
ببین خانه ی عشقم شده ویران
نمانده به جز آن دخمه و دیوار
شکستی دل من را به فریبی
همه سوز و همه قهر و همه خار
نشسته بی وفایی در نگاهت
نشستم بی صدا در گوشه ی دار
شد مم خسته من از جور زمانه

چشم من با نام تو پر آب شد
قلب من با عشق تو بی تاب شد
در نگاه بی صدایت،شعر من
شب شد و یک آسمان مهتاب شد
اشکهایم را به پایت ریختم
روح تو از مهر من سیراب شد
خاطراتم رنگ بی مهری شده
جان من در دست شب بی خواب شد
قطره قطره اشکی از دریا چکید



عشق میزد نعره ها در جان من
گشته عشقت درد بی درمان من
خفته بودم در کویر زندگی
تیر عشقت رفته در چشمان من
خسته ام از انتظاربی ثمر
چشم تو شد کعبه و ایمان من
قلب من در زیر پاهای تو بود
گشته عشقت تا ابد زندان من
از نبودت چشم من خون میچکد
قطرها گم گشته بر دامان من
عشق من، دنیا چه آرامست بخواب
در کویر غصه ، بارانست بخواب
برگ پاییزی شده فرش زمین
در دل من غصه مهمان است بخواب
ذهن خالی پر شده از خنده ات
شور و عشقت در دل و جان است بخواب
سوز و سرمای جدایی میرسد
این جهان مانند زندانست بخواب
در سکوت دفترم نام تو بود
روح من از غصه نالان است بخواب
با نگاهت شد غزل آشفته حال
عشق من در حال هجران است بخواب
می شکافم قلب خونینم برایت
می نشانم خنده در عمق صدایت
عشق من شیرین من،در زندگانی
می کنم هرلحظه جانم را فدایت
نیمه شبِ رویای تنهایی تو هستی
هستییم را میدهم بر خاک پایت
بین تنهایی غریب و بی کسم من
منتظر هستم همیشه من به راهت
شیشه ی عمرم به دستان تو باشد
جان من وابسته بر عمق نگاهت
رفتی ومن گشته ام تنهایِ تنها
آرزو دارم ببینم روی ماهت
جان دگر، جام دگر، نیست مرا
بخت دگر، بام دگر، نیست مرا
جامه ی عشق تو ،به تن کرده دلم
یار دگر، نام دگر، نیست مرا
غم برود،از دل و از جان نرود
روز دگر، شام دگر، نیست مرا
عربده ی عشق تو،در گوش من
روی دگر، کام دگر، نیست مرا
رفته شب و آمده صبح دگری
مهر دگر، گام دگر، نیست مرا
گر چه بخندم به سر انجام خود
صبح دگر، دام دگر، نیست مرا
من برسیدم به دلدار دلم
عشق دگر، وام دگر، نیست مرا

قطره های اشکم
با نفس های باد!
رقص کنان میریزند
بر جاده های همیشه خالی زندگیم...
و زندگی با دستانی گره کرده
میکوبد بر پل های که ساخته ام
برای فرار از تنش های تلخ آینده..
برای سفر به گذشته!
اما وجود من بی خبر از اینکه
گذشته...
آینده ای بود برای گذشته های گذشته ام
گذشته ای که نمیدانم
آینده آینده اش در این گرداب زندگی
چه میشود...!!
شاعر: الهام نامداری

نمیدانم.. با آسمان چه کردیم
که آنقدر سوزناک می نالد
که اشک را در چشم هر رهگذری بیدار میکند
نمیدانم... آسمان نظاره گر چه بود
نمیدانم...!!
شاعر : الهام نامداری

تمام پنجره های آسمان را می بندی
بر طنین خوش پرواز پرستوها
و تابش خندان خورشید
بر طلوع زیبای صبح،
بنگر...،
اشکهای چکیده شده ی شب را
بر گلبرگهای گل
که با تابش خورشید رنگ عشق میگیرند،
و ببین...
بادبادکی که به دست کودکی خردسال

رودخانه آرام استقایقی در آن است
کلبه ای چوبی در کنار آن
پلی روی رودخانه که میرسد به آن
بادها در لابه لای درختان می چرخد
برگها در لابه لای بادها می رقصد
آسمان ابری است
باران در راه است
صدای پرندگان می آید
صدای خوردن باد بر بال آنها می آید
آرام و تنها در آنجا نشسته ام
باد سردی صورتم را نوازش می کند
قطره قطره باران بر رودخانه می افتد
و آرامش آب را به هم میزند
چه طبیعت زیبای
چه بوی بارانی
چه نوازش خوشی
کاش من تنها نبودم
به يادت هستم
نگاه كن مرا..
به يادت هستم
صدا كن مرا..
بياتا برايت بگويم غروب دلم را..
بيا تا برايت بگويم سكوت سرد سرنوشتم را..
بيا تا ببيني چشمان منتظرم را..
بيا تا ببيني اشكهاي تنهايم را..
نمي بينم تورا در كوچه هاي بي كسي
نمي بينم تو را در لحظه هاي واپسين..
من تو را مي بينم با چشمان منتظر
من تورا مي بينم با اشكهاي پر اميد
بازآي...
اي گل نرگس من از سفر بازآي
من تو را مي بينم

من در لحظه های خوش جوانیم
پیری را حس میکنم
تنهای و سالخوردگی را حس میکنم..
من نهالی شکسته ام
در این دنیای جنگل
دنیای که در هر گوشه اش می بینی
مردمی که لبخند را فراموش کرده اند
و بر روی شا نه هاشان
کوله با ری از دردها و رنج ها نشسته است..
دنیای که با هر خوشی
صد نا خوشی را به تو هدیه میکند..
دنیا جنگلی شده پر از نهال های شکسته
و غنچه های پژمرده..!
پر شده از حیوانات وحشی
که زیر پاهاشان
له میکنند شکوفه های پاک هر درختی را
دنیا دیگر دنیا نیست..!

رنگ پیراهن شب تاریکی
ست
لیک خورشید مثل هر روز
دم صبح
می خندد به زمین..
اما من روی تاریکی شب ماسیده ام...!!
نیست خبری از روشنی و نور
در من!
ابرها سایه افکنده
در تاریکی دل من...
آوای مرا میخواند
برخیز...
نور بر پنجره احساست

من و باران مثل هم شدیم:
رنگ دلم هم رنگ باران شده
بی رنگ...!
اشک چشمانم مثل باران شده
زیاد...!
نگاهم به دنیا مثل باران شده
سرد...!
صدایم مثل باران شده
چک چک...!

